گفتی :ممکن نیست
اما،
من دیدم:
درختی را که نیمی سبز بود و نیمی کبود
و مارمولکی بر تنه لاغرش می پژمرد
گفتی :ممکن نیست
اما،
من دیدم:
پرنده کوچک را
که با نوک سرخش
آسمان را می شکافت
و بادی دیوانه وار می وزید.
گفتی :ممکن نیست
اما،
من دیدم:
کودکی که رنگین کمان را چون شالی
بر گردنش پیچیده بود
گفتی :ممکن نیست
اما،
من دیدم:
زمستانی را که همه جا برف بود و برف..
دیدم :
مردی را که گلی چید و دستهایش آتش گرفت
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:59 توسط عارف
|
